شيخ ذبيح الله محلاتى

138

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

يا رسول اللّه آورده‌ام كه بدهم حق او را حضرت فرمود تسليم او بده آن حضرت كيسه‌اى از صوف سفيد به آن مرد تاجر داد و فرمود اين حق تو است بگير و هرگاه يكى از فرزندان من بسوى تو مىآيد آنها را محروم مكن و عطاى خود را از ايشان منع مكن كه تو هرگز فقير نخواهى شد مرد تاجر از خواب بيدار شد ديد كيسه‌اى كه در او هزار اشرفى بود در دست داد زوجه خود را بيدار كرد و كيسه را به او داد و گفت بگير اى سست اعتقاد زوجهء تاجر گفت اى مرد از خدا بترس فقير و بىچيزى ترا نكشاند باينكه حيله بنمائى و مال مردم را بگيرى بر اين فقر صبر كن تا خداوند متعال فرجى عنايت بنمايد آن مرد تاجر حكايت خواب را نقل كرده آن زن گفت اگر راست مىگويى دفتر را بيار و حساب امير المؤمنين را به من بنما مرد تاجر دفتر را حاضر كرد و نشان داد آن زن ديد هرچه به حساب آن حضرت بوده نابود و محو گرديده و كيسه اشرفى به مقدار همان حساب او مىباشد زوجه تاجر يقين كرد كه مطلب صحيح است . حكايت چهاردهم عطاى مادر متوكل در كتاب مذكور از ابن جوزي عن جده ابى الفرج كه بسند خود از ابن الخضيب حديث كند كه گفت من كاتب مادر متوكل بودم روزى در ديوان كتابت نشسته بودم كه خادم صغيري وارد شد و كيسه‌اى در دست او بود گفت آن خادم كه سيدهء من مادر متوكل مىگويد اين هزار اشرفى از حلال‌ترين مال من است تو آن را بمستحقين قسمت بكن ابن الخضيب مىگويد من رفقاى خود را جمع كردم و از مستحقين سؤال نمودم جمعى را به من نشان دادند من سيصد اشرفى در ميان آنها قسمت كردم و باقى در نزد من ماند چون پاسى از شب گذشت بناگاه ديدم كسى در خانه را مىكوبد گفتم كيستى گفت يك نفر علوى هستم پس او را رخصت دادم داخل شد پرسيدم حاجت تو چيست گفت من گرسنه‌ام من يك عدد اشرفى از وجه مذكور به او دادم پس نزد زوجه خود رفتم پرسيد كوبنده در كى بود گفتم مرد علوى براى طعامى وارد خانه شد و من طعامى نبود حاضر كه به او بدهم يك اشرفى به او دادم مرا دعا كرد و رفت ابن الخضيب گفت زوجه